عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )
197
كشف الحقايق ( فارسى )
و عالم شهادت و عالم ظلمانى و عالم سفلى و دنيا و مانند اين گفتهاند . و روح را هم باضافات و اعتبارات مختلف ذكر كردهاند : عالم ارواح و عالم غيب و عالم نورانى و علوى و آخرت و مانند آن گفتهاند . و بعضى كس اين را كه جان عالم اجسام و محرك عالم اجسام است خدا گفتهاند و عالم اجسام و عالم اعراض را خلق خداى خواندهاند و اينها يك طايفهاند از اهل الحاد و بعضى كس مجموع را يك وجود گفتهاند و اينها يك طايفهاند از اهل وحدت . چون دانستى كه جسم و روح حد و نهايت ندارد و عالم مالامال جسم و روحست و خلا ممكن نيست و ديگر دانستى كه جسم روح نمىشود و روح جسم نمىگردد پس جسم و روح را در آمدن و رفتن از عالمى بعالمى ديگر نباشد لا جرم جسم و روح را مبدا و معاد نباشد . اما چون اعراض را مبدا و معاد باشد ؟ اى درويش عالم فعل عالم اشكال و صورتست و عالم تضاد و تقابل است و عالم خلق قابل اشكال و صور است و قابل تضاد و تقابل است و عالم امر را اشكال و صور و تضاد و تقابل هم نيست اما مراتب و ترتيب دارد و عالم قوت عالميست بىنامونشان و بىشكل و بىصورت و تضاد و تقابل و بىمراتب و ترتيب و بىصفات و اسامى . غرض ما از اين فصل آن بود كه اين طايفه مىگويند كه جواهر كه عالم اجسام و عالم ارواحند محسوس نيستند و آمدن و رفتن و مبدا و معاد ندارند اما اعراض آمدن و رفتن و مبدا و معاد دارند . اگر فهم نكردى روشنتر ازين بگويم « 1 » . فصل بدانكه جواهر بىاعراض و اعراض بىجواهر امكان ندارد اما اعراض قائم به جواهرند و جواهر مراتب دارند و در مراتب خود دائم در سير و سفرند و در هر مرتبهء اعراض معين دارند يعنى در هر مرتبهء عرضى پيدا مىكنند و عرضى ديگر مىگيرند اينست معنى : يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ « 2 »
--> ( 1 ) - جمله اخير در نسخه آستانه نيست ( 2 ) - رعد 39